زمستان 66

اگر تهران را نمیزدند هرچقدر هم دزفول را میزدند صلح نمیشد!


زمستان 66/ محمد یعقوبی

ذکر احتمالی شهید

در مسلخ عشق جز نکو را نکشند
روبه صفتان زشت خو را نکشند

گر عاشق صادقی ز مردن مهراس
مردار بوَد هر آنکه او را نکشند


پ.ن: خدایا! لایق مان کن! عاشق صادق مان کن! و آماده شهادت! و آنگاه روزیمان کن؛ شهادت در راه خودت را!

صدای بیسیم(عملیات بیت المقدس- اکثر شهدا)

سلام علیکم

این دیگه آخرشه......از صداهای پخش نشده است

این فایل از صریق قرارگاه ضبط شده....و صدای شهید همت،شهید حسن باقری،شهید احمد متوسلیان،شهید شهبازی و ...... است.

در این فایل اینقدر ماجرا هست که نمی تونم بگم....(اما حجمش خیلی کمه)

1-
شهید احمد متوسلیان از شهید حسن باقری در خواست پشتیبانی هوایی دارد...

2-
شهید همت با حالت اعتراض به از شهید حسن باقری درخواست لودر دارد،چون نیرو ها تحت فشار هستند

3-یک منطقه بین لشکر 27 و لشکر مجاور خالی مانده...
شهید حسن باقری می گوید این منطقه متعلق به لشکر 27 است ولی حاج احمد انکار می کند...

4-
شهید همتبا شهید شهبازی تماس می گیرد و از وضعیت آتش خودی می پرسد و ایشان هم گله می کنند

5-یک پیک از طرف قرارگاه(
شهید حسن باقری) به سوی لشکر 27 روانه شده که نرسیده.......(مسیر حرکت این پیک همان منطقه بی پشتیبانی بوده است)!!!

صدای بیسیم مکالمه بین شهیدمهدی باکری و شهیدحسن باقری

این فایل ویس بیسیم صدای بیسیم مکالمه بین شهیدمهدی باکری و شهیدحسن باقری...

شهید مهدی باکری و نیرو هایش در حلقه محاصره دشمن در درون یک کانال گیر افتاده اند در این حین شهیدحسن باقری(غلامحسین افشردی) از قرارگاه با ایشان تماس می گیرد تا اوضاع منطقه را متوجه شود....
شهید باکری با صدایی بسیار ضعیف جواب او را می دهد.در این هنگام شهید باقری متوجه می شود که.......

(برای دانستن ادامه فایل رو دانلود کنید)


دانلود مکالمه بیسیم

قصه ای تلخ و غم انگیز...‏

هیچ کس رنج نبرد
گرچه این قصه شنید...
که مرا یاری بود
که به فرمان کسی، دور از من
با کسانی می‌جنگید
و به من می‌اندیشید..

نامه‌ای آمد روزی
لاک و مهر و همه‌چیز،
مطلب‌ش قطع امید
خبرش مرگ عزیز

نازنین‌ات - به همین آسانی

ترک جان کرده
ترک جانان گفته
کاکل زرین‌ش را - به همین آسانی
باد غربت آشفته
دل پر مهرش را
مرگ بی‌مهر افسرده:
و کلاغی - به‌خدا، به همین آسانی
چشم خندانش را
تُک زده، کنده و با خود برده...

به همین آسانی، آری

به همین آسانی!



پ.ن: اين شعر رو خيلي دوست داشتم. قشنگ بود و البته خيــــــــلی غم ناک و دلگیر :(
شعر از کتاب «دن آرام» با ترجمه احمد شاملو انتخاب شده و ترانه‌ای بوده که زن‌های قزاق‌های روسی سر زمین کشاورزی با هم می‌خواندند.

تو چی میدونی از لیلا؟!‏

نگو میترسه از تَركش؛ نگو می سوزه رو دریا
دلش دریای آتیشه؛ تو چی می دونی از لیلا؟

بره كُنج كدوم خونه؟! كجا رو داره برگرده؟!
نگو این كار یك زن نیست، كه این زن وارث درده

که این زن وارث درده

اگه لیلا نمی جنگید بگو این خونه چی میشد؟
بگو این خاك اجدادی؛ رو نقشه خاك كی میشد؟

شبی كه قلب لیلا سوخت؛ دلِ آیـــنه ها خون شد
همین مجنون كه میبینی، از اینجا تازه مجنون شد

و این زن وارثِ  درده

تو میگی نسل ما امروز؛ تو این خونه چی میدید
اگه دنیا نمی ترسید؛ اگه لیلا نمی جنگید؟!

نگو میترسه از تركش نگو می سوزه رو دریا
دلش دریای آْتیشه؛ تو چی می دونی از لیلا؟!

پ.ن 1: از نقش زنان توی جنگ و دفاع مقدس، کم گفته شده و شنیده شده. نه چندان عکس های زیاد و خوبِ تأثیرگذار پیدا میکنی، نه چندان متن ها و نوشته هایی، گرچه کتاب هایی از نوع نیمه پنهان ماه، تا قدری به لیلاهایی اشاره کرده که مجنون ها، کنار اون ها مجنون شدند، و یا کتاب دا، اما بازم به نظرم خیلی کم کار شده... از مادر و خواهر و همسر بودن بگیر تا معلم و پشت صحنه و حتی در خط مقدم خدمت کردن. باشد که بیشتر توجه گردد.

پ.ن 2: آهنگ شعر توی متن را با صدای علی لهراسبی، از اینجا بشنوید.

پ.ن 3: این عکس ها را هم ببینید. + و + و + و + و +

عکس شهدا بر دیوار... عکس شهدا در رفتار...‏

حکایت تلخی ست...

هفته تمام شده و ناشدنی دفاع مقدس

میگوید: دفاع مقدس!
و ذهن میرود به سال های دور... به خاطراتی محو یا به شعرها و سروده ها یا فیلم ها یا تصاویر یا فایل های صوتی و سخنرانی ها، یا بعضی سطوری که نوشته شده و گذری دیده... اما حدّش چند دقیقه است شاید...
با خودم میگویم:
فقط چند دقیقه؟ سهم هشت سال، چند دقیقه ست؟
یکی میگوید:
نه؛ نگو! یک هفتــــه نامگذاری کرده ایم به نام‏ش. تا میتوانیم فیلم پخش میکنیم، حالا چه اهمیتی دارد، بعضی شان زیرخاکی شده باشند یا مخاطب به اشباع رسیده باشد از دیدن شان؟! مهم اینست که خوراک یک سال ش را، توی همین یک هفته تأمین میکنیم!
تا میتوانیم موزیک های مرتبط پخش میکنم. توی چند تا برنامه هم، مصاحبه ها و گزارش های خاص!
تازه هر روز هم به ملت پیامک میزنیم و اسم انتخاب شدۀ آن روز را اعلام میکنیم.
کلی هم پوستر و بروشور چاپ و به در و دیوارها نصب
میکنیم.
چه میخواهید دیگر؟
اما باز با خودم میگویم:
این برنامه تان که نخ نما شده انقدر تکراری ست، یک هفته را سیو میکنید، سال به سال این وقت ها که میشود، از گنجه در میآورید و ریویو تا هفته تمام شود و دوباره برود توی گنجه.

اصلا انگار همین هم شده یک کاسبی و یک بیزینس خاص برایتان حتی.

همین هفته، همین دفاع مقدس.

سعید بیابانکی قشنگ گفته که:

شما حماسه سرودید و ما به نام شما
فقط ترانه سرودیم... نان در آوردیم!

برای این که بگوییم با شما بودیم
چقدر از خودمان داستان در آوردی

و آب های جهان تا از آسیاب افتاد
قلم به دست شدیم و زبان در آوردیم...

انگار همه حرف را میزند...

دلم میگیرد از این اوضاع...
از مصادره به مطلوب ها... از حذف هرچیزی که ما خوشمان نمیآید، مردم و واقعیت چه مهم؟!...
از دیگر ساخته نشدن فیلم های خوب و انعکاس دردها و واقعیت ها... از فراموشی ها... از سوءاستفاده ها....

از ویرانی هایی که بازسازی نشد... از خساراتی که بخشیده شد...
از فرصت هایی که از دست داده شد و میشود... از برچسب مقدس زدن که دور از دسترس کرده اندش... از هشت سالی که یک ملت درگیرش بودند و کلی شهید و مفقودالاثر و جانباز و خانواده هاشان را گذاشت اما انگار هیــچ... از فهمیده نشدن ها.... دلم میگیرد...
از خودم حتی...

هفته دفاع مقدس تمام شد و من دوباره فکر میکنم به حرف جلال آل احمد که:
"از آن زمان كه به جای تحليل شهدا به تجليل شهدا پرداختيم، قبرستان نشين شديم."

یا آن حرف آلبر کامو که:
"شهدا ناگزیرند یکی از این چند را انتخاب کنند:
فراموش شوند، مسخره شوند، یا سوءاستفاده شوند. اما هرگز فهمیده نمی‌شوند
!"

دلم میگیرد...

هفته دفاع مقدس تمام شد و سهم من از این هفته و از آن سالها، شاید همین چند سطر...

بوی سیب میاد...‏‏

بازم مثل هر شب کسلم
غصه نشسته رو دلم
میگن بازم شهید میاد
یه عالمه؛ خیلی زیاد

                              ای ایران! ای مرز پرگوهر! زنده باد؛ ایران! ایــــران

دسته گلای بی زبون
گمشده های بی نشون

یه ریزه خاکسترشون
دو حلقه انگشترشون

یه تیکه استخون سر

یه شاخه گل، یه بال و پر

یه دکمه ی پیرهن شون
یه ذره خاک تن شون

تابوتای یه اندازه
تو هرکدوم یه سربازه

بادِ که شیون می زنه
ابرِ که بر تن می زنه

تابوتا خیسه آب می شن
دسته گلا خراب می شن

می پیچه تو شهر و دهات
عطر سلام و صلوات


آی مادرای مهربون
بچه هاتون بچه هاتون

دسته گلایی که دادین
به جبهه ها فرستادین

حالا با تابوت اومدن
با بوی باروت اومدن

سر ندارن، پا ندارن
شوق تماشا ندارن

مادر از خدا می خوان
با گریه و دعا می خوان

تابوتاشونو باز کنن
بچه هاشونو ناز کنن

اما بویی عجیب میاد
بو کنی بوی سیب میاد

میگن کسی که پا بشه
راهی جبهه ها بشه
سر به بیابون بذاره
تو عاشقی جون بذاره
اونجا که آفتاب می شینه
خواب گلستون می بینه
بچه های عزیز من
باغ گلای سیب من

رو عشقتون پا نذارین
ایران رو تنها نذارین
میهن رو تنها نذارین...


پ.ن: این آهنگ دو صدایی از فریدون و مهرزاد را دوست دارم... دلم را زیر و رو میکند و بغض را می آورد به گلویم. (بشنوید)

مجموعه داستان: من قاتل پسرتان هستم

"همه ی داستان نويسان و نيز همه ی جبهه رفته ها، حق دارند كه از جنگ بنويسند. با اين همه، آن كه هم داستان نويسی را بلد است و هم خاطره و دردِ جنگ را به غنيمت آورده، برای آفرينش ادبيات جنگ، اهليت بيشتری دارد و احمد دهقان، يكی از اين شمار است."

اينها توضيح نوشته ای ست بر پشت جلد كتاب "من قاتل پسرتان هستم". مجموعه داستانی، شامل ده داستان كوتاه كه روايت هاي نويسنده اند از روزگار دلاوری ها و مظلوميت ها...

روايت هايی كه بعضا، طعم تلخی داستان اش، گلوی ات را ميزنند و ذهن ت را به چالش ميكشانند...

تلخی ای از جنس رئال و واقعيتی عريان و درد دار... با نگاهی انتقادی به شيوه دفاع مقدس نگاری...

روايت هايی از بازگشتگان جنگ كه به ظاهر به زندگي عادي برگشته اند اما با چشماني خسته و مرگ ديده و كوله باری از هراس ها و خاطره ها، در حال گذران بخش جديدی از زندگی شان هستند.

به زعم من، دهقان به خوبی روايت ميكند،‌ تو را همراه ميكند و دردِ اتفاق را ذره ذره با وجودت آشنا ميكند، چنان كه در انتها، بعيد نيست يخ كنی و كرخت شوی از سنگينی حجم اتفاق رفته...

از ميان داستان ها، بلدرچين اندكي نرم تر است و به انتخاب من، "تمبر" تلخ ترين و دردآور ترين داستان. آنقدر كه بعد از اين همه وقت كه از خواندن آن داستان گذشته، وقتي ميخواهم كتاب را در دست بگيرم و مرور كنم تا چيزی اينجا بياورم، حالم بد ميشود و يك حال خاصي ميآيد سراغم و از تصور لحظات گذشته در داستان، می لرزم...
از داستان "من قاتل پسرتان هستم" هم كه زياد گفته شده... به هرحال، خواندنش به نظرم ارزش دارد.

من قاتل پسرتان هستم






"من قاتل پسرتان هستم"
نويسنده: احمد دهقان
نشر افق
چاپ اول: زمستان 1383
قطع كتاب: رقعی
خريد: اينجا
لينك يك گزارش خوب
این هم اگر توانستید، بخوانید

پس پدر کی ز جبهه می آید؟

- پس پدر كی ز جبهه مي‌آيد؟!
باز كودك ز مادرش پرسيد

گفت مادر به كودكش كه؛ بهار!
غنچه ها و شكوفه ها كه رسيد

باز كودك ز مادرش پرسيد:
- كی بهار و شكوفه می‏آيند؟

گفت مادر كه؛ هر زمان در باغ
غنچه ها لب به خنده بگشايند

روز ديگر سراغ باغچه رفت
كودك ما به جست و جوی بهار

ديد لب بسته است غنچه هنوز
بر لب غنچه نيست بوی بهار

گفت: ای غنچه های خوب چرا
لبتان را ز خنده می‌بنديد؟!

زودتر بشكفيد و باز شويد
آی گلها؛ چرا نمی‏خنديد؟!

گاه با غنچه ها سخن می‏گفت
گاه خواهش ز غنچه ها می‏كرد

گاه گلبرگ غنچه ای را نرم
با سر انگشت خويش وا می‏كرد!
*

از زنده یاد؛ قیصر امین پور

دكلمه اين شعر با صدای هاتف را بشنوید

این شعر هم دیالوگ های پسر شهیدی در جستجوی پدرش

این شعر از زبان دختر مفقودالاثر هم خواندنی ست

رفت و شهید شد...‏

خوابیده بود، در آغوش مادر...
بابا، گونه اش را بوسيده بود...
دلش غنج رفته بود كه پسركش را در آغوش بگيرد
كمي بازي كنند باهم، بخندند و به مادر نشان بدهند كه چه قدر همديگر را دوست دارند
اما؛ بايد ميرفت... بايد دلش را مي كند و مي برد...
مرد؛ براي هدف بزرگ تري گام برداشته بود...
مرد؛ بايد ميرفت تا جان و مال و ناموس و مملكت ش در امان مي ماند...
باید میرفت تا پسرك اش و هم نسلان اش، بي ترس و بی حضور بیگانه، در کشورش زندگی کند و بزرگ شود
مرد رفت...
و پسرک از خواب بیدار شد...
و دیگر پدر نبود...
پرسید: بابامو تو ندیدی؟
و بابا؛ پیش خدا رفته بود...
پسرک بزرگ شد و پدری نبود...
و یک چیزهایی تو دلش مانده بود... تا ابد...
جای خالی یک چیزهایی و دردِ شنیدنِ یک حرف هایی و دیدنِ یک چیزهایی حتی...


کاش میشد به جای سهمیه ها؛ پدرش بازمیگشت...
البته آنها که با خدا معامله کردند، جواب و پاداش‏شان را خودش بهتر میدهد،
اما؛ کاش میشد دین مان را به خانواده شهدا، درست تر ادا میکردیم...‏

چه قدر خیره به دنبال ارغوان گشتیم...ز خاک تیره ولی استخوان درآوردیم

میان خاک سر از آسمان در آوردیم
چه قدر قمری بی آشیان در آوردیم

وجب وجب تن این خاک مرده را کندیم
چه قدر خاطره ی نیمه جان در آوردیم

چه قدر چفیه و پوتین و مهر و انگشتر
چه قدر آینه و شمعدان در آوردیم


پ.ن: اين شعر از سعيد بيابانكي، خواندني ست، كاملش را در ادامه مطلب بخوانيد.

ادامه نوشته

عصای دست

مادر گفت: نرو، بمان! دلم میخواهد پسرم عصای دستم باشد.

گفت: هرچه تو بگویی. فقط یک سؤال؛ میخواهی پسرت، عصای این دنیایت باشد یا آن دنیا.

مادر چیزی نگفت و با اشک بدرقه اش کرد....

*

آه که یکبار بیشتر شهید نشدید و بعد از شما...‏

خدایا! می دانی چه می كشم، پنداری چون شمع ذوب می شوم.

ما از مردن نمی هراسیم. می ترسیم بعد از ما ایمان را سر ببرند و اگر بسوزیم، روشنایی می رود و جای خود را دوباره به شب می سپارد پس چه باید كرد؟؟؟

از یك سو باید بمانیم تا شهید آینده شویم، و از دیگر سو باید شهید شویم تا آینده بماند.

هم باید امروز شهید شویم تا فردا بماند هم باید بمانیم تا فردا شهید شویم!

عجب دردی! چه می شد امروز شهید می شدیم و فردا زنده می شدیم تا دوباره شهید شویم؟؟!!!


شهید كاظم لطیفی زاده


پ.ن: از این شهید، چیز بیشتری نیافتم، اما همین نوشته، کلی حرف داره...
موندم بعضی از
اونها که رفتن، چه نگاه دورنگری داشتن و چه وسعت دیدی...‏
این از این، اون از وصیت باکری.... چه كسانی رفتند و چه قدر نياز به بودن شون حس ميشه...‏

جنگ رفته ها، بعد از جنگ، سه دسته میشوند

فرازی از وصیت نامه شهید حمید باکری:


زمانی فرا می رسد که جنگ تمام می شود و رزمندگان امروز به سه دسته تقسیم می‏شوند:

۱. دسته ای به مخالفت با گذشته خود بر می‏خیزند و از گذشته خود پشیمان می‏شوند.

۲. دسته ای راه بی تفاوت می‏گزینند و در زندگی مادی خود غرق می‏شوند و همه چیز را فراموش می‏کنند.

۳.دسته سوم به گذشته خود وفادار می‏مانند و احساس مسئولیت می‏کنند که از شدت مصائب و غصه ها، دق خواهند کرد.

پس از خدا بخواهید که با وصال شهادت، از عواقب زندگی بعد از جنگ در امان بمانید!


پ.ن: چه خوب گفته...

دوشكاي دردسر ساز

http://media.farsnews.com/media/Uploaded/Files/Images/1390/06/30/124534125_PhotoA.jpg

وقتی خاکریزها زده شد یک گذرگاه باز گذاشتند برای عبور تانک‌ها به طرف جلو. نام این شکاف را "سه راه شهادت" گذاشتیم. عراقی‌ها هم از همین شکاف با توپ و تانک و آرپی‌جی‌ و دوشکا بچه ها را هدف گرفتند. خصوصا یک دوشکا که درست رو به روی شکاف بود که چندین بار کامیون آذوقه و مهمات را روی همین سه راهی هدف قرار داده بود. خیلی از بچه‌ها هم شهید شده بودند. این سه راهی بلایی شده بود برای رفت و آمد بچه‌ها.
یک روز صبح دم در سنگر پتوها را می‌تکاندم، می‌خواستم سر و سامانی به وضعیت آشفته سنگر بدهم. دیدم یک تویوتای گلی که یک تانکر آب به پشتش بسته بود از دور پیدا شد تا آمدم دمپایی را سفت به پاهایم بچسبانم و به طرفش بدوم که از این طرف با احتیاط رد شود، دمپایی لعنتی از پاهام در رفت و من هم دیگر معطلش نکردم، پابرهنه دویدم و دستهایم را در هوا تکان می‌دادم که دیدم تویوتا برایم چراغ می‌زند و اعتنایی هم به داد و فریادهای من نمی‌کند.
صدای حاج صادق هم از بلندگوی سقف ماشین بلند بود و در فضا طنین‌انداز. منتظر بودم که الان گلوله توپی، آرپی‌جی، دوشکایی، تویوتا را مثل سه تا ماشین نیمه سوخته کنار سه راهی بفرستد روی هوا. وقتی تویوتا به وسط‌های سه راهی رسید دوشکا شروع کرد به شلیک کردن سه چهار تا تیر به تانکر آب اصابت کرد و یک رد آب زیبا بر روی جاده درست کرد. بالاخره تویوتا به این طرف خاکریز رسید و صلوات بچه‌ها بلند شد. به پشت سرم نگاه کردم. دیدم بقیه بچه‌ها هم از سر و صدای من و بلندگو و دوشکا ریخته‌اند بیرون که ببینند چه خبر است.
وقتی تویوتا توقف کرد خاک دور تا دور ماشین را گرفته بود. حاج ناصر از ماشین پیاده شد و نگاهی به پشت سرش کرد حمید با همان دوربین عهده عتیقش که این اواخر راه به راه عکس انداخت. سه چهار تا هم از تانکر سوراخ سوراخ شده عکس گرفت. محسن بهش گفت: عوض این عکس‌ها بیا چهار تا گالن پرکن که آب هدر نرود موقع تشنگی این عکس‌ها به دردت نمی‌خورد. حاجی در حالی که با بچه‌ها سلام و احوالپرسی می‌کرد گفت: چرا این سه راهی را درست نمی‌کنید؟ گفتیم: همه چی هست اما این دوشکای روبه‌رو اجازه نمی‌دهد.
حاجی در ماشینش را باز کرد برق قنداق یک سیمینوف از زیر کاپشن سبزرنگ معلوم بود. از شکاف قنداق گرفت و سیمینوف را درآورد و به آرنجش تکیه داد وگلنگدنش را به عقب کشید و روی اتوماتیک گذاشت. ابهت حاجی چند برابر شده بود.
همین جور که داشت به طرف خاکریز می‌رفت گفت: آرپی‌جی‌زن داریم؟ همین موقع عباس که از آرپی‌جی‌زن‌های صاحب نام گردان بود، دوان دوان آرپی‌جی را آورد در حالی که بند حمایل موی اسبی را که از روستا آورده بود درست می‌کرد که زیر دست و پا نماند داد زد: داریم، داریم خوبش را هم داریم.
حمید هم تند تند از حاجی، عباس و بچه‌ها عکس می‌گرفت. حاجی کنار عباس روی خاکریز نشسته بود. حاجی جایی را چند متر آنطرف‌تر به عباس نشان داد عباس رفت و همان جا نشست. حاجی در حالی که به لوله سیمینوف تکیه داده بود و سرش را روی لوله گذاشته بود با خودش زمزمه می‌کرد یک دفعه حاجی بلند شد نشانه گرفت شلیک کرد، یکی، دوتا، سه تا .. بعد هم فورا سرش را آورد زیر خاکریز. عباس بلند شد با سه چهار ثانیه که برای ما سه چهار سال طول کشید آتش کرد. گلوله صفیرکشان به دوشکا خورد و صدای انفجار را با صدای صلوات بچه‌ها در هم آمیخت. برق چشمان حمید می‌زد، یک سوژه خوب پیدا کرده بود.
حاجی کم کم آمد پایین. عباس هم بهش رسید. حاجی دستی به سر و کول عباس کشید و او دستش را حلقه کرد دور کمر حاجی و صورتش را بوسید. حمید باز هم عکس گرفت.
بلدوزرچی هم بلافاصله روشن کرد و رفت تا خاک‌ها را جابجا کند حمید آمد کنار حاجی و گفت: حاجی وقتی شلیک می‌کردی چه حالی داشتی؟ حاجی قرص و محکم بهش نگاه کرد و گفت: ما رمیت اذرمیت ولکن الله رمی.
حمید یکهو وا رفت.


راوی: علی عبدالله پور- اهواز

مدیونِ ایثارها...

مدیون شهداییم و همه آنها که جان در دست گرفتند و به مصاف دشمن رفتند؛
مدیون آنهایی که با خدا معامله کردند و این میان، از ناموس و وطن شان پاسداری کردند...
و "تا ابد مديون آنانی هستيم که دمِ بی آبی، قمقمه هایشان را خاک کردند تا کمتر یاد آب افتند..."

ما همه اکبر لیلازادیم!‏‏

باز هم اول مهر آمده بود،
و معلم آرام، اسم ها را می‏خواند :
ــ اصغر پور حسین!
پاسخ آمد: حاضر!
ــ قاسم هاشمیان!
پاسخ آمد: حاضر!
ــ اکبر لیلازاد!
ــ .... 
پاسخش را کسی از جمع نداد.
بار دیگر هم خواند: اکبر لیلازاد!
پاسخش را کسی از جمع نداد.
همه ساکت بودیم
جای او این جا بود
اینک اما، تنها
یک سبد لاله ی سرخ، در کنار ما بود...
لحظه ای بعد، معلم سبد گل را دید
شانه هایش لرزید...
همه ساکت بودیم
ناگهان در دل خود زمزمه ای حس کردیم،
غنچه ای در دل ما می جوشید،
گل فریاد شکفت؛
همه پاسخ دادیم:
ــ حاضر! ما همه اکبر لیلازادیم!

قيصر امين پور


پ.ن: اولین بار که این عکس رو دیدم، بی هوا این شعر به ذهنم رسید که برای فارسی دبستان بود. گرچه تصویر مدرسه ای در غزه ست، اما توی همین ایران، کم از این صحنه ها نداشتیم.
پارسال این شعر رو اینجا آوردم، امسال دلم خواست، اینجا هم بیاورمش با عکس، هم برای آغاز سال تحصیلی، هم همزمانی با هفته دفاع مقدس... گرچه به نظرم تاریخ و اتفاقات گذشته بر ما، مثل سالهای جنگ، برای همیشۀ ما ست؛ نه فقط یک هفته و اینها...