ادبیات پایداری

دور تا دور حوض خانه ما

پوکه های گلوله گل داده است

پوکه های گلوله را آری

پدر از آسمان فرستاده است

 

عید آن سال ،حوض خانه ما

گل نداد و گلوله باران شد

پدرم رفت و بعد هشت بهار

پوکه های گلوله گلدان شد

 

پدرم تکه تکه هر چه که داشت

رفت همراه با عصاهایش

سال پنجاه و هفت چشمانش

سال هفتاد و پنج پاهایش

 

پدرم کنج جانماز خودش

بی نیاز از تمام خواهش ها

سندی بود و بایگانی شد

کنج بنیاد حفظ ارزش ها

 

روی این تخت رنگ و رو رفته

پدرم کوه بردباری بود

پدر مرد من به تنهایی

ادبیات پایداری بود ....

سعید بیابانکی

سفر هرکه را دیده‌ام برده‌است ... سفر هیچ‌کس را نیاورده‌ است

گناهی ندارند این زنان
اگر هنوز چشم انتظار فرزندانشان نشسته اند
هرچه نباشد، پشت سر مسافرشان آب ریخته بودند...‏

* عنوان برگرفته از این شعر مژگان عباسلو.

* برگرفته از این شعر:
حق دارند این چشم ها/ اگر هنوز هم/ خیره می شوند به دوردست ها/ این ها پشت سر مسافرشان آب ریخته اند...

* اینجا را هم ببینید.

عروس!‏

پسرک دوچرخه‌ سوار به سرعت از کنار دخترک دانش‌آموز رد می‌شد و می‌پرسید: «عروسِ مادر من می‌شی؟»
دخترک هرگز به این سوال پاسخ نمی‌داد. سکوت علامت رضا بود؛ این را هر دو می‌دانستند.
پسرک در هفده سالگی به جبهه رفت و در چهل و دو سالگی ِ دخترک بازگشت و در قبرستان شهر کوچک آرام گرفت. فردای روز تشییع استخوان‌های پسرک، زن سر مزار او رفت. همان پسرک شوخ و شنگ هفده ساله در قاب عکس به او لبخند می‌زد.
دخترکی شش ساله ظرف خرما رو جلوش گرفت و گفت: «چقدر پسرتون خوشگل بوده!»‏


بلقیس سلیمانی، پسری که مرا دوست می داشت*