به یاد شهدایی که ازشون چیزی نموند....

به یاد تمام مردونگی ها...
به یاد تمام اون ایثارها...

به یاد حسین قجه ای،فرمانده گردان سلمان...
به یاد بچه های گردان سلمان که تو عملیات بیت المقدس تو محاصره 2 تا لشکر زرهی و پیاده قرار گرفتن و همشون شهید شدن اما موقعیت رو حفظ کردن...

به یاد گردان الحدید که رفت و دیگه هیچ وقت برنگشت و هیچ کس نفهمید سر بچه هاش چی اومد؟؟!!

به یاد غواصهای مظلوم و خط شکن لشکر 14 امام حسین تو عملیات والفجر 8

به یاد بچه های لشکر 27 که تو عملیات خیبر،تو طلاییه پرپر شدن

به یاد سردارانی همچون مصطفی ردانی پور که به عنوان بسیجی زدن به خط و شهید گمنام شدن

به یاد سبکبالانی که جسم پاکشون هنوز مهمان ملائک خدا در خاکهای تفتیده جبهه هاست!

و به یاد تمام شهدا که تنها کسانی در تاریخ هستند که مطمئنیم دلشون برای ملت و اسلام می تپید نه قدرت!!چون جون دادن....


به یاد همه این اسطوره های خلوص و تقوا.....

شطرنج با ماشین قیامت

حبیب احمد‌زاده. این کتاب در سال 1375 نوشته شده و در سال 1384 در 312 صفحه و توسط سوره مهر به چاپ رسیده است.

این کتاب در سال 2008 در لس آنجلس آمریکا به زبان انگلیسی ترجمه شد.

 

رمان سعی بر این دارد که به ‌گونه‌ای متفاوت و با نگاهی فلسفی به وقایع و رخدادهای جنگ بپردازد. شخصیت اصلی داستان رزمنده بسیجی جوانی است که طی عملیاتی محرمانه پیرامون یافتن محل استقرار رادار فرانسوی سامبلین، به واسطه هم‌رزمش پرویز، با افراد و شخصیت‌هایی درگیر می‌شود. این شخصیت‌ها در قالب یک مهندس بازنشسته پالایشگاه نفت که به نوعی نماینده انسان‌هایی است که از دید عقلانی و فلسفی به جنگ و وقایع آن می‌نگرند، دو کشیش و یک دختر شکل می‌گیرند. و در واقع هریک نماینده قشر خاصی از مردم درگیر با جنگ هستند.



پ.ن: در مورد دفاع مقدس کناب زیاد چاپ میشود اما تعداد اندکیشون پر مغز و قوی هستند که یکیش همین کتاب هست و کتابهای دیگر این نویسنده!

در یک جمله: "هر کتابی از حبیب احمدزاده در مورد دفاع مقدس دیدید در خریدنش درنگ نکنید"



چریک سپاه

سردار شهید حسین دهنوی

به «چریک سپاه» معروف بود هرکسی میخواست بهترین فرد در سپاه را معرفی کند میگفت:حسین دهنوی چریک سپاه است در روزهای آزادسازی بستان تعدادی از سپاهیان نیشابور با سرپرستی شهید شوشتری درحاشیه پل مستقر شدند وقتی متوجه شدند دشمن عقب نشینی کرده جهت شناسایی به داخل نیروهای عراقی نفوذ کردند ناگهان متوجه شدند که عراقی ها درفاصله 200 متری آنها قرار دارند قرارشد که بصورت دوتیم از تاریکی شب استفاده کنند وبه عقب برگردند و برای اینکه مسیر را گم نکند بصورت اتش عقب نشینی کنند ، تاکنار رودخانه بر میگردندکه با تعداد زیادی لاشه تانک مواجه میشوند به پیشنهاد حسین از هرکدام از لاشه های تانک قطعه ای باز میکنند و یک قبضه اسلحه دوشکا می سازند .

گردان افتخار میکرد که خودشان توانستد چنین اسلحه سنگینی بسازند .

سردارحسین دهنوی 18 بهمن سال 60 در چزابه  به شهادت رسید.

زنی که مجسمه اش در میدان شهر است


 فرنگیس حیدرپور متولد سال 41 از یکی از روستاهای گیلانغرب در کرمانشاه است که در جنگ تحمیلی زمانی که در عزای برادر شهیدش بود با شجاعتی که از خود نشان داد به شیرزن ایران معروف شد.

 "سال ۵۹ بود و من ۱۸سال داشتم که آنها به روستای ما حمله کردند و ما خیلی شهید دادیم، مردم مجبور شدند فرار کنند و در دره مخفی شوند. از اعضای خانواده من هشت نفر (برادر، دایی، عمو، پسردایی، دختر دایی، دختر عمو و ...) شهید شدند. همان روز که به دره رفتیم، نزدیکی‌‌های غروب بود که تشنه و گرسنه شدیم؛ من با پدر و برادرم به روستا آمدیم تا غذا بیاوریم. آخر چیزی پیدا نمی‌شد. نزدیک رودخانه دو سربازی آمدند که آب بر داردند؛ ما از دست آنها خشمگین بودیم و به آنها حمله کردیم؛ من تبر به دست به سمت آنها حمله کردم که یکی از آنها کشته و دیگری تسلیم شد .

۱۸ ماه آواره بودیم که عراقی‌ها عقب نشینی کردند، ومردم دوباره به روستاهای خودشان برگشتند"

او درتعریف ایثار میگوید: ايثار يعني انسان در راه آرمان ميهنش يا خانواده اش شجاعتي نشان دهد حتي اگر از بين رود.

"از خواهرانم مي‌خواهم با حجاب خود پاسدار خون شهيدان باشند و جوانان اين آمادگي را داشته باشند كه اگر خداي ناكرده به خاك كشورشان حمله شد با غيرت دفاع كنند."

حیدرپور 48 سال دارد و با مرگ شوهرش به سختی زندگی میکند. او همچنان در خطه‌ای زندگی می‌کند که ده‌ها میلیون خرج مجسمه‌اش شده، در حالی که حیدرپور با فقر و نداری کودکانش را بزرگ می‌کند. شاید همین کودکان باشند که فردا در صف اول مبارزه با دشمنان انقلاب و کشور قرار گیرند اما خدا کند سهم آنها از این قهرمانی یک مجسمه و سال‌ها فراموشی نباشد.

یا صاحب الزمان (عج)



دشمن برای تصرف ده محمدیه با 50 تانک تک کرد. ما فقط 3 تا آر پی جی داشتیم.

 این آر پی جی را دادیم به یکی از بچه ها و گفتیم برو یک موشک بزن و بیا.
گفت: با این آر پی جی سوراخ، تانک سوراخ نمی شود.
یکی از برادران گفت: اینکه چیزی نیست، برو بگو یا صاحب الزمان و بزن.
 آن برادر رفت و موشک را گذاشت روی آن و به شوخی به بچه ها گفت کجای تانک را بزنم؟ یکی می گفت بزن به بدنه اش. یکی می گفت بزن به مخزنش و ..
آن برادر یا صاحب الزمان را بلند فریاد کرد و موشک را زد.
چند لحظه بعد همه با کمال تعجب دیدند که موشک دقیقا برجک تانک را به آتش کشیده است. با وجودیکه اگر یک موشک انداز سالم به دقت نشانه می رفت بعید بود بتواند آنطور بزند.

نقل خاطره از شهید مهدی زین الدین

آقا مهدي و پست نگهباني!!!

قبل از شروع عملیات والفجر 4 عازم منطقه شدیم و به تجربه در خاك زیستن، چادرها را سر پا كردیم. شبی برادر زین الدین با یكی دوتای دیگر برای شناسایی منطقه آمده بودند توی چادر ما استراحت می‌كردند. من خواب بودم كه رسیدند. خبری از آمدنشان نداشتیم. داخل چادر هم خیلی تاریك بود. چهره‌ها به خوبی تشخیص داده نمی‌شد. بالا خره بیدارشدم رفتم سر پست. مدتی گذشت. خواب و خستگی امانم را بریده بود. پست من درست افتاده بود به ساعتی كه می‌گویند شیرینی یك چرت خواییدن در آن با كیف یك عمر بیداری برابری می‌ كند، یعنی ساعت 2 تا 4 نیمه شب لحظات به كندی می‌گذشت. تلو تلو خوران خودم را رساندم به چادر. رفتم سراغ «ناصری» كه باید پست بعدی را تحویل می‌گرفت. تكانش دادم. بیدار كه شد، گفتم: «ناصری. نوبت توست، برو سر پست» بعد اسلحه را گذاشتم روی پایش. او هم بدون اینكه چیزی بگوید، پا شد رفت. من هم گرفتم خوابیدم. چشمم تازه گرم شده بود كه یكهو دیدم یكی به شدت تكانم میدهد … «رجب‌زاده. رجب‌زاده.» به زحمت چشم باز كردم. «بله؟» ناصری سرا سیمه گفت: «كی سر پسته؟» «مگه خودت نیستی؟» «نه تو كه بیدارم نكردی» با تعجب گفتم: «پس اون كی بود كه بیدارش كردم؟» ناصری نگاه كرد به جای خالی آقا مهدی. گفت: «فرمانده لشكر» حسابی گیج شده بودم. بلند شدم نشستم. «جدی میگی؟» «آره» چشمانم به شدت می‌سوخت. با ناباوری از چادر زدیم بیرون. راست می‌گفت. خود آقامهدی بود. یك دستش اسلحه بود، دست دیگرش تسبیح. ذكر می‌گفت. تا متوجه‌مان شد، سلام كرد. زبانمان از خجالت بند آمده بود. ناصری اصرار كرد كه اسلحه را از او بگیرد اما نپذیرفت. گفت: «من كار دارم می‌خواهم اینجا باشم» مثل پدری مهربان به چادر فرستادمان. بعد خودش تا اذان صبح به جایمان پست داد.

نقل از برادر رجب زاده

حرف های جانباز شهید سید عنایت الله ناصری

خاطره به یادماندنی فرزند جانباز شیمیایی شهیدسید عنایت الله ناصری

بابا در خانه در حال استراحت بود. فکر کنم بعد از یک دوره سخت بیماری تازه از بیمارستان مرخص شده بود. از بابام سوال کردم : از اینکه این همه سختی و درد تحمل میکنی پشیمان نیستی که به جبهه رفتی؟ از من عصبانی شد و گفت :خدا رو شکر تا حالا همچین فکری به ذهنم نیومده و تنها دلخوشی من اینه که در راه هدفی سلامتی خود رو از دست دادم و خدا رو شکر میکنم که از این نظر با بیماران معمولی فرق دارم.

به همان اندازه که روی دفاع از ارزشها و انقلاب تاکید داشت،نسبت به سوء استفاده ها حساس بود و احیاناً اگر موردی را مشاهده میکرد تذکر می داد .صحبتهای بابام در سال 75 گواه این مطلب است. توضیح اینکه بابام در سال 75 هنگام مراجعه به یکی از ادارات متوجه میشود که در موردی پارتی بازی صورت میگیرد و با افراد مختلف سلیقه ای برخورد می شود. از طرف دیگر نارضایتی مردم را می بیند، خلاصه از وضع موجود ناراحت می شود و تذکری را به رییس آن اداره می دهد که متاسفانه با برخورد خوبی از طرف رییس مواجه نمیشود.

احیاناً اگر مسئولی به عیادتش می آمد، توصیه اش این بود که مشکلات مردم را حل کنید .

در پایان قسمتی از وصیت نامه بابای شهیدم سید عنایت الله ناصری:

و اما ای مسئولین محترم و گرامی و ای کسانی که وظیفه ای سنگین بر دوش دارید. مواظب باشید که هم تحت نظارت دقیق خدای متعال هستید و هم زیر چشم تیزبین مردم جای دارید لذا از شما عزیزان انتظار میرود که صادقانه به ملت خدمت نمایید و در سیاست گذاری ها و برنامه های خود به توصیه های رهبر انقلاب توجه کنید و آنجایی که وقت کار و عمل در میان است، اختلاف خود را کنار گذاشته و همگان متحد و یکپارچه به فکر پیشرفت و آبادانی و چشم انداز بیست ساله ی کشور باشید و برخی معضلات اجتماعی و اقتصادی و اخلاقی و فرهنگی را سامان بخشید تا به لطف الهی این قبیل دغدغه های فکری از جامعه ی اسلامی برطرف گردند.

انشا الله .