- پس پدر كی ز جبهه مي‌آيد؟!
باز كودك ز مادرش پرسيد

گفت مادر به كودكش كه؛ بهار!
غنچه ها و شكوفه ها كه رسيد

باز كودك ز مادرش پرسيد:
- كی بهار و شكوفه می‏آيند؟

گفت مادر كه؛ هر زمان در باغ
غنچه ها لب به خنده بگشايند

روز ديگر سراغ باغچه رفت
كودك ما به جست و جوی بهار

ديد لب بسته است غنچه هنوز
بر لب غنچه نيست بوی بهار

گفت: ای غنچه های خوب چرا
لبتان را ز خنده می‌بنديد؟!

زودتر بشكفيد و باز شويد
آی گلها؛ چرا نمی‏خنديد؟!

گاه با غنچه ها سخن می‏گفت
گاه خواهش ز غنچه ها می‏كرد

گاه گلبرگ غنچه ای را نرم
با سر انگشت خويش وا می‏كرد!
*

از زنده یاد؛ قیصر امین پور

دكلمه اين شعر با صدای هاتف را بشنوید

این شعر هم دیالوگ های پسر شهیدی در جستجوی پدرش

این شعر از زبان دختر مفقودالاثر هم خواندنی ست