عروس!
پسرک
دوچرخه سوار به سرعت از کنار دخترک دانشآموز رد میشد و میپرسید: «عروسِ
مادر من میشی؟»
دخترک هرگز به این سوال پاسخ نمیداد. سکوت علامت رضا
بود؛ این را هر دو میدانستند.
پسرک در هفده سالگی به جبهه رفت و در چهل و دو سالگی ِ دخترک بازگشت و در
قبرستان شهر کوچک آرام گرفت. فردای روز تشییع استخوانهای پسرک، زن سر مزار
او رفت. همان پسرک شوخ و شنگ هفده ساله در قاب عکس به او لبخند میزد.
دخترکی شش ساله ظرف خرما رو جلوش گرفت و گفت: «چقدر پسرتون خوشگل بوده!»
بلقیس سلیمانی، پسری که مرا دوست می داشت*
+ نوشته شده در یکشنبه ۲ مهر ۱۳۹۱ ساعت توسط نجوا
|
به رسمیت شناختن یکدیگر و احترام متقابل اساسی ترین شرط بقا و استمرار هر کشوری است.