تبليغاتX
فانوسخه
سی امین سالگرد شهادت سردار عاشورائی شهید حسین قجه ای

شانزدهم اردیبهشت ماه ، سی امین سالگرد شهادت سردار عاشورائی شهید حسین قجه ای

پس از پایان عملیات سال 61 نیروهای گردان سلمان فارسی برای عملیات الی بیت المقدس آماده می شدند. ازآنجایی که شهید قجه ای برای آمادگی نیروها اهمیت خاصی قائل بود ، گردان سلمان را از اهواز تا اردوگاه گردان سلمان در نزدیکی خرمشهر ( انرژی اتمی ) به مدت 3 شبانه روز پیاده برد تا اینکه روز نهم اردیبهشت ماه سال 61 عملیات الی بیت المقدس آغاز شد. هدف گردان سلمان در این عملیات عبور از رودخانه کارون و طی یک مسیر 18 کیلومتری بود تا به جاده آسفالته اهواز – خرمشهر برسند ، بالاخره دهم اردیبهشت ماه نیروها رسیدند . کار اصلی گردان سلمان از وقتی  شروع شد که دشمن بعثی متوجه حضور نیروهای ایرانی در مواضع خود در حاشیه جاده  ی اهواز – خرمشهر شد به دنبال آن دست به پاتک شدید زد. گردان سلمان با مقاومت و پایداری در مقابل دشمن سعی می کرد هیچ گونه جناحی به دشمن ندهدو نیروهای باقیمانده این گردان به رغم این که در حلقه ی محاصره واحدهای تانک تیپ 10 زرهی عراق گرفتار بودند ، اما سرسختانه مقاومت می کردند......

یکی از نیروهای گردان سلمان فارسی روایت می کند : دشمن از طریق شمال خرّمشهر، تانک های مدرن تی - 72 خودش را به میدان آورد؛ تانک هایی که به دلیل زره بندی زاویه دار بدنه، گلوله ی آر.پی. جی به سختی قادر به انهدام آنها بود. این تانک ها، جمعی تیپ مستقل 10 زرهی ارتش عراق بودند.

    با این حساب معلوم بود که عراقی ها قدرترین یگان های خودشان را برای پس زدن گردان سلمان از غرب جاده به میدان آورده اند. ما به روش مقابله با این نوع از تانک ها آشنایی نداشتیم. هرچه گلوله به طرف آنها شلیک می کردیم، به محض برخورد با بدنه ی تانک کمانه می کرد. آنها با اطمینان خاطر جلو می آمدند و پیاده های ما را هدف قرار می دادند. به یاد دارم. حسین قجه ای، قبضه ی آر.پی. جی را از دست یکی از بچّه ها گرفت، آن را مسلّح کرد، از خاکریز بالارفت و یکی از تی - 72ها را نشانه گرفت؛ آن هم در شرایطی که لوله ی کریه تانک به طرف حسین نشانه رفته بود. حسین که شلیک کرد، گلوله مثل شهابی از دهانه ی قبضه خارج شد و در مقابل چشم های منتظر ده - دوازده نفر نیروی باقیمانده ی گروهان یکم گردان، مثل صاعقه بر فرق برجک تانک تی - 72 فرود آمد و آن را به آتش کشید. حسين قجه‌اي و معدود نيروهاي قادر به رزم او توانسته بودند به مقاومت مؤمنانه و نابرابر خويش در مقابل يورش‌هاي پي‌درپي دو تيپ دشمن ادامه دهند. باور كردني نبود. شاگرد تيزهوش مكتب رزمي حاج احمد در نبردهاي "کردستان " و فرمانده ريزنقش و خجالتي گردان سلمان فارسي، به همراه جمعي بسجي كم ساز و برگ، اينك وارد هفتاد و سومين ساعت مقاومت عاشورايي خويش مي‌شد....

روایت طاهر موذن از لحظات آخر :

حسین در حالی در خاکریز باقی ماند که فقط چند نفر نیروی قادر به رزم برای او باقی مانده بود . جلو رفتم و به او گفتم : برادر قجه ای ، سه روز تمام است که نخوابیده ای ؛ لااقل کمی استراحت کن . حسین از جا بلند شد و گفت : الان وقت استراحت نیست . اگر آن لامذهب  ها از این خاکریز بگذرند ، چه بسا تا خود اهواز هم کسی نتواند جلوی آن ها را بگیرد . حسین یک بار دیگر آر.پی.  جی را مسلّح کرد و از خاکریز بالا رفت. هنوز درست نشانه گیری نکرده بود که با اصابت گلوله ی  عراقی ها از بالای خاکریز پرت شد. من که متوجه این موضوع بودم، به سرعت خودم را به حسین رساندم. دیدم هنوز گلوله ی آر.پی.  جی او سوار است و انگشتان بی جان حسین، دور قبضه ی موشک انداز قفل شده اند.

گلوله ی دشمن درست به وسط سر حسین اصابت کرده و جمجمه ای را که حسین به خدا عاریتش داده بود، خرد کرده و صورت زیبای او غرق خون بود.

پلک هایش بسته شدند. انگار چشم های حسین هم فهمیده بودند که فرمانده مقتدر گردان سلمان فارسی، بعد از شش شبانه روز بیداری ممتد و نبرد بی امان، حالا دیگر به آنها رخصت پلک بر هم نهادن را داده است.

حسین قجه‌ای و همرزمان دریادل او در گردان سلمان، با پایداری حماسی خویش، پیروزمندانه به شهادت رسیدند؛ چرا كه دشمن، علی‌رغم آن همه پاتك پی‌درپی نتوانست حلقه محاصره را بر گرد رزمندگان گردان سلمان تنگ‌تر كند. اگر چنین می‌شد، علاوه بر اسارت شهید‌قجه‌ای و باقی مانده نیروهای گردان سلمان، سر پل آزاد شده‌ای هم كه در كرانه غربی رود كارون به تصرف سپاه اسلام درآمده بود، در معرض خط قطعی قرار می‌گرفت و در چنین صورتی، شاید سرنوشت كل عملیات «الی بیت‌المقدس» و آزادسازی «خرمشهر»،  به گونه‌ای دیگر رقم می‌خورد.

www.sardar.blogfa.com

+ نوشته شـــده در پنجشنبه 21 اردیبهشت1391ساعــت تــوسط مرتضي |
محکم به آغوشش بکش...‏
      روی تصویر نوشته:

                     و تو چه میدانی به آغوش کشیدن فرزند چه لذتی دارد...

      بغض میشوم... بغض...

مادری استخوان های فرزند را در آغوش گرفته

+ نوشته شـــده در جمعه 15 اردیبهشت1391ساعــت تــوسط نجوا |
بابای مفقودالاثر
ای پیش پرواز کبوتر های زخمی
بابای مفقود الاثر! بابای زخمی!

دور از تو سهم دختر از این هفته هم پر
پس کی؟ کی از حال و هوای خانه غم پر؟

تا یاد دارم برگی از تاریخ بودی
یک قاب چوبی روی دست میخ بودی

توی کتابم هر چه بابا آب می داد
مادر نشانم عکس توی قاب می داد

اینجا کنار قاب عکست جان سپردم
از بس که از این هفته ها سر کوفت خوردم

من بیست سالم شد هنوزم توی قابی
خوب یک تکانی لا اقل مرد حسابی!

یک بار هم از گیر و دار قاب رد شو
از سیم های خاردار قاب رد شو

برگرد تنها یک بغل بابای من باش
ها! یک بغل برگرد، تنها جای من باش

ای دست هایت آرزوی دستهایم
ناز و ادایم مانده روی دست هایم

شاید تو هم شرمنده یک مشت خاکی
یک مشت خاک بی نشان و بی پلاکی

عیبی ندارد خاک هم باشی قبول است
یک چفیه و یک ساک هم باشی قبول است!!

تنها تلاشش انتظار است و سکوت است
پروانه ای که توی تار عنکبوت است

امشب عروسی می کنم جای تو خالی
پای قباله جای امضای تو خالی

ای عکس هایت روی زخم دل نمک پاش
یک بار هم بابای معلوم الاثر باش*
عبدالکریم زارع

+ این شعر را قبل تر برادرم مرتضی، آورده بود که من حواسم نبوده و مجدد آوردم. میشود جایگزین کرد، اما میگذارم بماند با اجازه خود آقامرتضی. فقط توصیه میکنم مداحی را هم بشنوید.
+ نوشته شـــده در پنجشنبه 24 فروردین1391ساعــت تــوسط نجوا |
شهید صیاد شیرازی

امیر شجاع سپاه اسلام در شهریورماه سال ۱۳۷۲ با حکم فرماندهی معظم کل قوا به سمت جانشین رئیس ستاد کل نیروهای مسلح منصوب شده بود در تاریخ ۱۶ فروردین ۱۳۷۸ همزمان با عید غدیر خم با حکم فرماندهی معظم کل قوا به درجه سرلشکری نایل آمد.


شهید علی صیاد شیرازی در بامداد ۲۱ فروردین ۱۳۷۸، در حال خروج از منزل، توسط منافقین مسلح در پوشش رفته‌‌گر، در برابر دیدگان فرزندش به شهادت رسید و منافقین کوردل، رسماً اقدام به این جنایت را به عهده گرفتند.

+ نوشته شـــده در سه شنبه 22 فروردین1391ساعــت تــوسط مرتضي |
تظاهر به دانایی، جایگزین دانایی نمیشود!‏
"من هم سال‏های سال در یکی از دانشکده‏ های هنری درس خوانده‏ام، به شب‏ های شعر و گالری‏ های نقاشی رفته ‏ام. موسیقی کلاسیک گوش داده‏ام. ساعت ‏ها از وقتم را به مباحثات بیهوده درباره‏ ی چیزهایی که نمی‏دانستم گذرانده ‏ام. من هم سال‏ها با جلوه فروشی و تظاهر به دانایی بسیار زیسته ‏ام . ریش پروفسوری و سبیل نیچه ‏ای گذاشته ‏ام و کتاب «انسان تک ساختی‏» هربرت مارکوز را -بی‏آنکه آن زمانی خوانده باشم‏اش- طوری دست گرفته ‏ام که دیگران جلد آن را ببینند و پیش خودشان بگویند: «عجب! فلانی چه کتاب‏هایی می‏خواند، معلوم است که خیلی می‏فهمد.» ... اما بعد خوشبختانه زندگی مرا به راهی کشانده است که ناچارشده ‏ام رودربایستی را نخست با خودم و سپس با دیگران کنار بگذارم و عمیقاً بپذیرم که «تظاهر به دانایی‏» هرگز جایگزین «دانایی» نمی‏شود، و حتی از آن بالاتر، دانایی نیز با «تحصیل فلسفه‏» حاصل نمی‏آید. باید در جست و جوی حقیقت بود و این متاعی است که هرکس به راستی طالب‏ش باشد، آن را خواهد یافت، و در نزد خویش هم خواهد یافت."

شهید سیدمرتضی آوینی

+ نوشته شـــده در یکشنبه 20 فروردین1391ساعــت تــوسط نجوا |
دستى برآر...
ای شهید!

ای آن که بر کرانه ی ازلی و ابدی وجود برنشسته ای!

دستی برآر

و ما خاکستر نشینان عادات سخیف را نیز

از این منجلاب

بیرون کش

...

 

شهید سید مرتضی آوینی

* بيست فروردين سالروز شهادتش...

+ نوشته شـــده در یکشنبه 20 فروردین1391ساعــت تــوسط نجوا |
ای سرفه ات ردیف غزل های سوخته...‏

ای سرفه‌ ات ردیفِ غزل‌های سوخته
جا مانده‌ ای میان دکل‌های سوخته

در روزهای خردلی ِ سرفه‌ ات، چقدر
گُل می‌کنند در تو دُمل‌های سوخته

بی‌هوشی از عفونت این کهنه‌زخم‌ها
افتاده‌ ای به دست اجل‌های سوخته

دارم میان کوچه تو را جار می‌زنم
ای یادگار کهنه‏مثل‌های سوخته

داری به اوج می‌روی و پیش پای تو
افتاده ‌اند ماه و زحل‌های سوخته

با این ردیف و قافیه بهتر نمی‌شوی
ای سرفه ‌ات ردیف غزل‌های سوخته

دانیال رحمانیان

+ نوشته شـــده در سه شنبه 8 فروردین1391ساعــت تــوسط نجوا |
قطارهای جنوب
حالا كه آمده ای
از خودت می پرسم؛
آیا قطارهای جنوب،
هنوز هم بوی گریه و گلاب می‏دهند؟

محمدرضا عبدالملکیان

+ نوشته شـــده در جمعه 4 فروردین1391ساعــت تــوسط نجوا |
نوروز جبهه ها

موقع تحویل سال، بعضی سفره هفت سین می انداختند که سین های آن بسته به نوع رسته بچه ها توفیر می کرد. در تخریب که بیشتر با مین سر و کار داشتند، به نحوی بود و در زرهی به نحو دیگر. به همین ترتیب بود در سایر واحدها.

نوروز جبهه ها

سلاح هایی از قبیل سیمینوف و سام - هفت (نوعی موشک) و وسایلی نظیر سمبه و سرنیزه و بقیه آنچه را که از لوازم جنگی بود و حرف اول اسم آنها «سین» در هفت سین جا می دادند. مثل هفت سین واحد تخریب که عبارت بود از: سرنیزه، سیم خاردار، مین سوسکی، مین سبدی، سیم تله انفجاری و در سایر واحدها: سمبه، سیمینوف، سرب، ساچمه.

اگر موقع نوروز و حلول سال نو بعد از عملیات بود، قضیه صورت دیگری داشت: عکس شهدای عملیات را سر سفره می چیدند، به سر لوله تفنگ ها پرچم سرخ می زدند، وصیت نامه ها یا نوار صدای دوستان در لحظات قبل از شهادت را سر سفره می گذاشتند، جای شهدا و مفقودالاثرها را خالی می کردند...
+ نوشته شـــده در سه شنبه 1 فروردین1391ساعــت تــوسط نجوا |
بیکار نگذرانیم!‏
ديدم نشسته كنار جاده و كتابی می‌خواند.
گفتم: «بچه اين‌جا چي كار مي‌كنی؟» گفت: «گردانم رو گم كردم.»
گفتم: «اون چيه توی دستت؟» نشان داد، كتاب انگليسی دوم دبيرستان بود. گفتم: «توی اين وضعيت جای زبان خوندنه.» گفت:«از بيكاری بهتره.» سوارش كردم رساندمش به گردانش.


* برگرفته از این وبلاگ

* عنوان؛ رونوشت به خودم!

+ نوشته شـــده در یکشنبه 14 اسفند1390ساعــت تــوسط نجوا |